تبلیغات
شعر و ادبیات - قسمتی از کتاب( بار دیگر شهری که دوست میداشتم )
ان جا که همه مثل هم فکر می کنند هیچ کس خیلی فکر نمی کند!

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

شنبه 27 اسفند 1390-10:37 ق.ظ



برای دوست داشتن هر نفس زندگی ، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو ، خراب كردن هر چیز كهنه را ، و برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را ..

هلیا بازگشت ما پایان همه چیز بود ، می توان به سوی رهایی گریخت اما بازگشت به اسارت نابخشودنی است .

افسوس كه نمی دانستی امكان بر همه چیز دست می یابد . امكان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی است كه پیروزی را بالای كلاه خودهای خود چون آسمان احساس می كرده اند . هر مغلوبی تنها به امكان می اندیشد و آنرا نفرین می كند . هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امكان است . دروازه های هر امكان ، انتخاب را محدود كرده است بسا كه (( خواستن )) از تمام امكانات گدایی كند ، اما من آنرا دوست می دارم كه به التماس نیالوده باشد ..

نه هلیا !  تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است ، تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است . سهل است كه انسان بمیرد تا آنكه بخواهد به تكدی حیات برخیزد . چه چیز ، مگر هراسی كودكانه در قلب تاریكی ،  آتش طلب می كند ؟ مگر پوزش ، فرزند فروتن انحراف نیست ؟

نه هلیا ! بگذاركه انتظار فرسودگی بیافریند ، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند كرد ..

خواب .

تنها خواب هلیا !

 

دستمال های  مرطوب تسكین دهنده دردهای بزرگ نیستند ، اینك دستی ست كه با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند . اینك سرنوشت همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند . شاید ، شاید كه ما نیز عروسكهای كوكی یك تقدیر بوده ییم ... نمی دانم ..

 

من این بازی(( دیدار در واپسین لحظه)) را دوست نمی دارم

 

هلیا فراموشی را بستاییم چرا كه ما را پس از مرگ نزدیكترین دوست زنده می دارد و فراموشی را با دردناكترین نفرت ها بیامیزیم ، زیرا انسان دوستانش را فراموش می كند و رنگ نگاه مهربان یك رهگذر را ... آن را هم فراموش می كند ..

 

هلیا هیچ چیز تمام نشده بود ، هیچ پایانی به راستی پایان نیست ، در هر سر انجام مفهوم یك آغاز نهفته است ، چه كسی می تواند بگوید ((تمام شد)) و دروغ نگفته باشد ؟

بگذار بار دیگر به شهری بازگردم كه كه خوابهای مرا زنده خواهد كرد ، من می خواهم به كودكی خویش باز كردم ، به پاك ترین رویاها ، به سوی آنچه مرا هفت ساله بودن بیاموزد كه همه چیز را با رنگهای كودكانه بیامیزد  و به آنچه با رنگهای زنده آمیخته است ، به جانب كودكانه ترین تصویر ها ، آدمهایی كه دست و پایشان را بر یك سر بزرگ تو خالی دوخته اند .

من به مادر خواهم گفت :كه مرگ اگر آنقدر صمیمانه باشد ، آخرین دست دوزی لباس یك عروس است .

هلیا ! احساس رقابت ، احساس حقارت است .. بگذار كه هزار تیر انداز به روی یك پرنده تیر بیندازند .. من از آنكه دو انگشت بر او باشد انگشت بر می دارم ، رقیب یك آزمایشگر حقیر بیشتر نیست ، بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود ...

آهنگ ها،  تنهایی را تسكین می دهند اما تسكین تنهایی ، تسكین درد نیست ، در كنار بیگانه ها زیستن،  در میان بی رنگی و صدا زیستن است . اینك اصوات ،  بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند . وقتی همه می گویند هیچ كس نمی شنود . به خاطر داشته باش سكوت اثبات تهی بودن نمی كند ، اینك ، آنكه می گوید تهی ست و رفتگران بی دلیل نیست كه شب را انتخاب كرده اند . من با تو از تمامی درهای بسته كه روزی باز خواهند شد: شكوفه های نارنج ، من با تو از شوكت نسیم سخن گفتم .

هلیا !ژرف ترین پاك روبی ها پیمانی ست با باد ، بگذار باد بروبد . بگذار كه رستنی ها به دست خویش برویند . از تمام دروازه ها آن را باز بگذار كه دروازه بانی ندارد و یك طرفه است به سوی درون . از تمام خنده ها آن را بستای كه جانشین گریستن شده است .

كسی خواهد آمد ، به این بیندیش ! هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر ... كسی مانده است كه خواهد آمد ، باور كن ...كسی كه امكان آمدن را زنده نگه می دارد ... بنشین به انتظار !

 

اینك نامه ای كه بر دیوار سیاه شب حك شده است ، مرگ ناپذیری لحظه ها را اعلام می دارد  ، لحظه های ماندنی ، لحظه های دود اندود ، لحظه یی كه هیچ كس حارس جایگاه خویش نیست ، لحظه یی كه پیرایه ها زدودنی ست ، روح خالص و تنها زنگ خوردگی را احساس می كند ...

و آرزو ، كه زیوری ست صبر آفرین ، چون پرده های قصر های نیم سوخته در یك حریق ، دیگر تالار اندیشه های تو را نخواهد آراست .

هلیا ! یك سنگ به پیشانی سنگی كوه خورد ، كوه خندید و سنگ شكست ، یك روز كوه می شكند خواهی دید .

 

ندامت ، یك لغت بود در زیر آفتاب و باران و تاریكی،  و سالها مجموع باران و آفتاب و تاریكی بود ، و اینها ، رنگ ندامت را شستند ، برای چه پشیمان باید بود ؟

 

برای همه آنچه كه از دست رفته است ?

 

یا برای آنچه به دست آمدنی نبود ؟

 

 

و یا برای قصه ای كه در پایانش رسیدیم و هیچ كس درباره آغازش سخنی نگفت ؟

 

برای روزها و صدای جوشیدن آب ؟

 

برای تو -  هلیا!

 

در تالار بزرگ هر ندامت ، از دست رفته ها و به دست نیامده ها با هم می رقصند

 

 

بی جواب باز می گردم ، از چوب ، رود ، دریا و قایق های نامدار جدا می شوم

 

شب از تجلی خویش بر سینه من و باد از پیك وارگی سرما سخن می گوید ..

 

در این سقوط ستارگان بر صحرا ، در این وارونگی اشیاء ، در این سیطره غریب و انبوه درد ،‌سخن از عزای باطل شب است و رجعتی به درون .

 

سخن از ساییدگی زوایا و تسلسل . سخن از سطوح ،تكرار – فرجام ... راه می آیم  ، تا كنار جاده  خاكستری  بزرگ  راه می آیم .. آقا من می خواهم به ستاره آباد بروم .

 

بیا بالا !

 

و من نگران بر هزار خم  و عبور اشیاء ساكن و درختان ساكن و زمین ساكن ..

 

من نگران بر گذر سكون ..

 

رجعتی باید ...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


زهرا
دوشنبه 8 خرداد 1391 11:51 ق.ظ
رجعتی یباید .......... میشه یکم راجه به خودتون بنویسید ؟ ممنون میشم باید ادم جالبی باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.